خرید بک لینک
تویے بهار عمر من ، تو را به ڪس نمیدهم تو اے گل شڪفته ام ، به خار و خس نمیدهم تو در میان سینه ام ، یگانه عشق وافرے تورا به جان سفارشه ام ، به قصه پس نمیدهم تو عشق بیمثال من ، میان قوم حسرتے مرا ببخش ڪه حسرتت ، به هر نفس نمیدهم چو خورده بال آرزو به میله هاے آهنین به شهپرت قسم خورم ، ڪه بر قفس نمیدهم منم اسیر عشق تو ، به داد دل چو میرسے هواے تنگ و بسته را ، به دادرس نمیدهم تویے خداے عشق من ، به حرمتت قسم ڪه من هواے عاشقانه را ، پاے هوس نمیدهم ستوده ام خیال تو ، میان راز هرشبم خیال عاشقانه را ، ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

تو كيستی كه پراكنده در هوای منی؟تنيده‌ای به وجودم، ولی سوای منیكجای زمزمه‌هايم، كجای حادثه‌ای؟كجا بجويمت ای جان! كه ناكجای منی گره زدی به نگاهت كلافِ چشم مرابه اين گره زدنت هم گره‌گشای منیدر اين هجوم سياهی كه ماه پيدا نيستچه باكم از بيراهه؟ كه روشنای منیكسی شبيه تو در من، مرا به دريا بردرسيده‌ام به يقين؛ اينكه ناخدای منیسؤال كرده‌ام عمری: چرا... چرا... واينکتويی كه پاسخ صدها چرا چرای منیولی سؤال بدون جواب مانده‌ی من:تو ای غريبه! كه هستی كه آشنای منی؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

دیدار تو.... دلبسته به یک ثانیه دیدارِتو بودماین عمرکه بی حوصله ناچارِتوبودمتونازترین حادثه در زندگی منمن شاخ ترین عاشق بی عارِتوبودمتاآخرِ بی حوصلگی شعرنوشتمهرشب که توخوابیدی وبیدارِتوبودمهرثانیه آتش زده ام پیرهنم رامن ریزَعلیِ سخت فداکارِتوبودمهرفتنه که کردی تو، مراحصرنمودندمن موسویِ خسته زِ افکارِتوبودمبارایت یک فاجعه رفتی و دریغایک عمر غریبانه گرفتارِتوبودمتوشاه ترین پهلویِ حادثه بودیمن فاطمیِ خسته زِ دربارِ توبودمای کاش فراموش شود بینِ من وتوآن فاصله ای را که بدهکارِتوبودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمت

ندارمـــت ـ...

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

نمیبینم.... . زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینمبر این تکرار در تکرار، خاتمهی نمی بینمبه دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردمولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینمچه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی ارزش!که غیر از مرگ، گردن‌بند ارزانی نمیبینمزمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم؟که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینمخدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهدکه من می‌میرم از این درد و درمانی نمیبینم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

.
.
يا گرمى يک بوسه به پيشانى من باش
يا علت يک عمر پريشانى من باش

با فاصله‌اى امن، كه آسيب نبينى
بنشين و فقط شاهد ويرانى من باش

قســمت پایانی...

هر بار كه عاقل شده‌ام خير نديدم
يک بار بيا و تو به نادانى من باش

من جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جاى من و محو غزلخوانى من باش

ناچار به مرگم؛ ته اين قصه بيا و
يک معجزه در قسمت پايانى من باش...

Ⓜ️

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی؟ لحظه زیبای وصلم اختتام من شوی؟میشود چون کفتری درتنگنای یک غروب سر زده جلد هوای پشت بام من شوی؟ یا که گیسو را برافشانی به تاق شانه ها درهوای همدلی هایت به نام من شوی؟منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست میشود بنیان گزار ازدحام من شوی؟تا عسل میباری از اندیشه لبهای خویش میشود لبریز شهد جام ،جام من شوی؟ ای غزال تیز چنگ قـصه های ماندگار میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟عاقبت فرهاد گونه تیشه بر سر میزنم تا مگر شیرین صفت محو قیام من شوی یک شبی تنگم بمیران در بلور دستهاتتا مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:09

. . يا گرمى يک بوسه به پيشانى من باشيا علت يک عمر پريشانى من باشبا فاصلهاى امن، كه آسيب نبينىبنشين و فقط شاهد ويرانى من باشهر بار كه عاقل شدهام خير نديدميک بار بيا و تو به نادانى من باشمن جاى تو با لحن و لبت شعر بخوانمتو جاى من و محو غزلخوانى من باشناچار به مرگم؛ ته اين قصه بيا و يک معجزه در قسمت پايانى من باش...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 22:18

میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی؟ لحظه زیبای وصلم  اختتام  من شوی؟میشود چون کفتری درتنگنای یک غروب سر زده جلد هوای  پشت بام من شوی؟یا که گیسو را برافشانی به تاق شانه ها درهوای همدلی هایت به نام من شوی؟منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست   میشود بنیان گزار  ازدحام  من شوی؟تا عسل میباری از اندیشه لبهای خویش میشود لبریز شهد جام ،جام من شوی؟ ای غزال تیز چنگ قـصه های ماندگار میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟عاقبت فرهاد گونه  تیشه بر سر میزنم   تا مگر شیرین صفت محو قیام من شوی یک شبی تنگم بمیران در بلور دستهاتتا مگر پایان من باشی ، تمام من شویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 22:18

یکی به لطف نشانم نداد کوی ترا
مگر به خواب ببینم خیال روی ترا

چنین که با من سرگشته بی وفا شده ای
به گور می برم ای دوست آرزوی ترا

نشد که این دل ِ دیوانه در میان نکشد
به هر کجا که نشستیم ، گفت و گوی ترا ...

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 22:18

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم حال من حال پریشان قشنگی ست گلم قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ... زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ... فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمـــــــرم : (( راه رفتن توی دالان قشنگی )) ست گلم من لامذهب بی دین به تــــــــــو ایمان دارم خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ... با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد به هر زبان بنویسند داستان مرا گذشتی از من و شب های خالی از غزلم گرفته حسرت دستان تو جهان مرا سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز شکسته در دل خود صورت جوان مرا به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه خدا گرفت به دست تو امتحان مرا نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی تمام کن غم و اندوه سالیان مرا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب تو هم مانند من با خویش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟ تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟ اهـل آه و نالـه کردن نیستم جان من است اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟ ذوب دارم می شوم هر روز می بینی مگر؟ آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟ آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم قید دینم بود لامذهب نمی فهمی چرا؟ بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد نگرد "یک" ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟ بارها گفتم دل دیوانه گرد عشق نه! نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟ ادامه مطلب

برچسب: چرا؟؟, نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:18

تو رفته ای و من هنوز باورم نمی شود! غـــم تمام این جهــان برابرم نمی شود هزار بار گفته ام به خود که رفته ای ولی به سادگـــی نبودن تـــو از برم نمی شود چطور می شود تـــو رفته باشـی از کنـــار من؟! که هر چه می کنم که از تو بگذرم ؛ نمی شود! نمی شود! چطور بی تو سر کنم؟! خودت بگو! دگر دوام مــی شوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 13:57

صفحه بندی